خرید بک لینک

سفارش ِ یه متن میده و میگه سعی کنید تا آخر ِ شب اوکی اش کنید . تو دلم غر میزنم که ای بابا کی آخه تونسته سه ساعته متن سفارشی بنویسه
یه ربع بعد درحالیکه نمیدونم این کلمات چجوری انقدر راحت اومدن و نشستن کنار ِ هم متن رو براش میفرستم و جفتمون تعجب میکنیم که چطوری میشه مغز انقد پرحرف بشه که برای موضوعی که حتی بهش فکر هم نکردی تند تند بنویسه -_-
احتمالا دچار ِ ضربه مغزی شدم
خدا رحم کند


برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:20

یک جای این زندگی را خیلی دوست دارم.
آنجایی که میدانم سالِ دیگر،حوالی همین روزها اگر بخواهم به خاطراتم -و خصوصا به تو- فکر کنم باید خلوتی پیدا کنم و چندین ساعت تمرکز کنم تا به سختی گذشته ام به خاطربیاورم.

+ خیلی وقت پیش در صفحه توییترم نوشته بودم :
تو مثل همکلاسی اول دبستان من میمونی. با اونم دوسال کنار هم تو یه میز میشستیم اما حالا اسمشم یادم نمیاد


برچسب: خوشبختي, نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:20

یه وقتیم میبینی، اونی که جلوت وایساده، خودشه، ولی دیگه خودش نیست، همون آدمه، ولی دیگه همون آدم نیست، همه چیزش همونه، ولی دیگه هیچ چیزش همون نیس، انگار که یه دفعه پرت شده باشی وسط دنیای که دیگه مال تو نیست و تو یه غریبه هستی که باید همه چیز

برچسب: نویسنده: نیما اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 15:20

صفحه بندی